همراه با راهیان نور زمستان 91
شلمچه - یادمان شهدای گمنام

یادمان شهدای گمنام - تنگه چزابه

دهلاویه ـ محل شهادت شهید چمران

اهواز - معراج شهدا

پیاده روی در اردوگاه
شلمچه - یادمان شهدای گمنام

یادمان شهدای گمنام - تنگه چزابه

دهلاویه ـ محل شهادت شهید چمران

اهواز - معراج شهدا

پیاده روی در اردوگاه

حدیث زیاد داریم که تفکر کنید. خیلی تفکر رو به ما سفارش کردن. اما اگر میخوای فکر کنی، به گذشتهات فکر کن.
خیلیها فکر میکنند که دنیا آخرش چیه؟ اما بهتره فکر کنه که اینقدری که از عمرش گذشته چی شده؟ چی کار کرده؟ خوب باقی عمر هم همینه دیگه. پس فکر کن ببین قبلاً چه کردی. شاید بقیه عمرتو درست کنی. چرا غفلت داری؟
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه دریابی.
با خودمون بگیم همه رفقای ما مردن. خیلی هم از ما بهتر بودن، پولدارتر بودن، ولی دیگه مردن. من هم میمیرم.
پس بشینیم فکر کنم، ببینم گذشته چه کردم؟ یعنی به عمر گذشتمون تفکر کنیم.
ببینم از آخرت غافل بودم یا نه؟ الان چی، غافلم یا نه؟ ببینم که تو این زراعت دنیا چه حاصلی برای خودم برداشتم؟ ببینم یاد امام زمانم بودم یا نه؟ به گذشتم فکر کنم ببینم تو کارهام امام زمانو در نظر داشتم یا ازش غافل بودم؟
اگر حضرت رو همیشه تو نظرت داشتی، مطمئن باش درخت عمرت میوه داده. اگه نه، که این چند روزه باقی مونده رو دریاب.
شاید تو گذشته قلبت مرده، گناه قلب آدمو میکشه. امام چهارم تو دعای «خمسه عشر» میگه قلب من از گناهان مرد. ببین کی داره این حرفو میزنه. حالا اگه میخوای در باقی عمرت قلبت زنده بشه امام زمانو یاد کن.
شیخ مرتضی انصاری در سال 1214 قمری به دنیا آمد و پس از طی مراحل تحصیل، سالها بر کرسی تدریس تکیه زد و شاگردانی محقق و مجتهد در مکتبش پرورش یافتند؛ همه فقها و مراجع بعد از ایشان، بیواسطه یا با واسطه، خوشهچین محضر پرفیضش بودند.
دو کتاب گرانسنگ وی، مکاسب و فرائد، سالهاست که محور تدریس در حوزههای علمیه است، سالهای متمادی زمام مرجعیت و رهبری جهان تشیع به دست با کفایت شیخ مرتضی انصاری اداره شد. این فقیه عالیقدر سرانجام در سال 1281 قمری به سوی حق شتافت و در جوار ضریح سالار شهیدان، حسین بن علی علیهالسلام، به خاک سپرده شد.
*****************************************************************
استاد شهید مرتضی مطهری درباره دقت شیخ انصاری در مصرف بیتالمال مینویسد: «شیخ انصاری آن مردی که مرجع کل فی الکل شیعه میشود، آن روزی که میمیرد، با آن ساعتی که به صورت یک طلبه فقیر دزفولی وارد نجف شده است، فرقی نکرده است. وقتی که خانه او را نگاه میکنند، میببینند، مثل فقیرترین مردم زندگی میکند. یک نفر به ایشان میگوید: آقا! خیلی هنر میکنید که این همه وجوه به دست شما میرسد، هیچ تصرفی در آنها نمیکنید.
میفرماید: چه هنری کردهام؟ عرض میکند: چه هنری از این بالاتر؟!
میفرماید: «حداکثر کار من، کار خرکچیهای کاشان است که تا اصفهان میروند و برمیگردند، خرکچیهای کاشان را که پول به آنها میدهند که بروند از اصفهان کالا بخرند و کاشان بیاورند، آیا دیدهاید که به مال مردم، خیانت کنند؟ آنها امین هستند و حق ندارند.
************************************************************
یکی از شاگردان شیخ انصاری نقل میکند: چون از مقدمات علوم و سطوح فارغ گشته برای تکمیل تحصیلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس درس شیخ درآمدم ولی از مطالب و تقریراتش هیچ نمیفهمیدم خیلی به این حالت متاثر شدم تا جایی که دست به ختوماتی زدم ، فایده نبخشید. بالاخره به حضرت امیر علیه السلام متوسل شدم.
شبی در خواب خدمت آن حضرت رسیدم و "بسم الله الرحمن الرحیم " در گوش من قرائت نمود.
صبح چون در مجلس درس شیخ حاضر شدم درس را می فهمیدم ، کم کم جلو رفتم، پس از چند روز به جایی رسیدم که در آن مجلس صحبت میکردم . آن روز پس از ختم درس خدمت شیخ رسیدم وی آهسته در گوش من فرمود: آن کس که "بسم الله ... " را در گوش تو خوانده است تا " و لاالضالین" را در گوش من خوانده.
این بگفت و برفت. من از این قضیه بسیار تعجب کردم و فهمیدم که شیخ دارای کرامت است زیرا تا آن وقت کسی از این موضوع اطلاع نداشت.
*****************************************************************
يك روز دختر ناصرالدین شاه، برای دیدار شیخ انصاری، وارد منزل وی در نجف اشرف شد، کمی سرگین که به جای ذغال در منقل مشتعل بود، سفره حصیری آویزان به دیوار و پیهسوز سفالی که اتاق را نیمه روشن کرده بود، توجهش را جلب کرد، شاهزاده وقتی وضع اتاق را دید، نتوانست احساس خویش را پنهان کند، از این روز گفت: اگر مجتهد این است، پس حاج ملا علی کنی چه میگوید؟ هنوز سخنش تمام نشده بود که شیخ انصاری از جا برخاست و با ناراحتی فرمود: «چه گفتی؟ این کلام کفرآمیز چه بود؟ بدان که خود را جهنمی کردی، برخیز و از نزد من دور شو، حتی یک لحظه هم در اینجا نمان، زیرا میترسم عقوبت تو، مرا هم بگیرد ...»
شاهزاده از تهدیدات شیخ به گریه افتاد و گفت: آقا توبه کردم، نفهمیدم، مرا عفو کنید، شیخ خطایش را بخشید و فرمود: «تو کجا و اظهار نظر درباره ملا علی کنی کجا؟! او حق دارد و باید آن طور زندگی کند، زیرا در مقابل پدر تو باید به همان گونه زندگی کرد، ولی من در میان طلاب و مستمندان هستم؛ باید وضعم و امور زندگیم همانند همین انسانها باشد»
**************************************************************
یکی از شاگردان شیخ انصاری(ره) میگوید: «زمانی که در نجف اشرف و نزد شیخ انصاری به تحصیل مشغول بودم، شبی شیطان را در خواب دیدم که طنابهای متعددی در دست داشت، پرسیدم: این بندها برای چیست؟ پاسخ داد: اینها را به گردن مردم میاندازم و آنها را به سمت خویش میکشم و به دام میاندازم، روز گذشته یکی از طنابهای محکم را، به گردن شیخ مرتضی انصاری انداختم و او را از اتاقش تا وسط کوچه کشیدم، ولی افسوس که علیرغم زحمات زیادم، شیخ از قید رها شد و برگشت.
وقتی از خواب بیدار شدم، در تعبیر آن به فکر فرو رفتم. پیش خود گفتم: خوب است از خود شیخ بپرسم؛ از این رو، به حضور ایشان شرفیاب شده، خواب خود را برایش باز گفتم.
شیخ فرمود: شیطان راست گفته است؛ زیرا آن ملعون میخواست مرا فریب دهد که به لطف خدا از دامش گریختم.
من پول نداشتم، اتفاقاً چیزی در منزل لازم داشتیم، با خود گفتم: یک ریال از مال امام زمان (عج) نزدم موجود است و هنوز وقت مصرفش نرسیده است، به عنوان قرض بر میدارم و روزهای بعد ادا خواهم کرد.
یک ریال برداشته از منزل خارج شدم، همین که خواستم پول را خرج کنم، با خود گفتم: از کجا که من بتوانم این قرض را ادا کنم؟ و در همین اندیشه و تردید بودم که تصمیم خود را گرفتم، چیزی نخریدم و به خانه برگشتم، پول را سر جای خود گذاشتم.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ (حجرات 2)

وای بر ما که می دانیم و عمل نمی کنیم ، حرمت حریم حرمت را هم نگه نمی داریم، وای که در حرم های و هوی می کنیم، عجب که هنگام ورود به حرم کفش می کنیم و همان کفش را در حرمش پرتاب می کنیم!
وای برما که دعوای سیاسی مان را به حرمش می آوریم و مرده باد و زنده بادمان را به صحن و سرایش ...

شهید ذبیح الله عالی, حقوقش ماهی ۳۰۰۰ تومان بود. ولی وقتی بصیرت بالا میرود اینگونه میشود که نامه ای به کارگزینی سپاه مینویسد و میخواهد که ۲۰۰۰ تومان از حقوقش کم کنند !!! ///////////////// نامه فوق نمونه ی خوبی می تواند باشد برای سنجش رفتار کسانی که امروز در ادارات ونهادهای دولتی حقوق دریافت می کنند، وگاهاً وعموماً از دریافتهای ماهیانه خود ناراضی بوده وعملاً ادارات دولتی را میدان مسابقه ای کرده اند برای کار کمتر ودریافتی بیشتر!

امــــــروز برای شهـــــــــدا وقت نــداریم
ای داغ دل لالـــــــــــه تو را وقت نـداریم
با حضرت شیطـان سرمان گرم گناه اسـت
ما بهــــــــــر ملاقــــات خـــدا وقت نداریم
چون فرد مهمـــــــــــی شده نفس دغل مـا
اندازه ی یک قبــــــــــله دعـا وقت نداریم
در کوفه تن غیـــــرت ما خانه نشین است
بهـــر سفر کربـــــــــــــــــــبلا وقت نداریم
تقویم گرفتـــــــــــــــاری ما پـر شده از زر
ای داغ دل لالــــــــــــــه تو را وقت نداریم
هر چند که خوب است شهیــــــدانه بمیریم
خوب است ولی حیــــف که ما وقـت نداریم

میخکها بر سر راهت نهادهاند و خیابانها، حریر گلهاى سرخ و سفید را فرش راهت ساختهاند؛ مگرنه اینکه قدمهاى فرشته باید بر صحن و سراى آینهها نهاده شود؟! بهار باغ خزانزده، شایسته این تجلیل است.
امام! تو آمدى؛ با قامتى بلند و ردایى بر دوش، تا جهالت عصر ظالمان رفاهزده را ریشهکن کنى، تا دخترکان زنده به گور شده اندیشههاى پاک را از ظلم حکومت پدران مستبدشان برهانى.
آمدنت، باران را به شوق واداشت و بىکران دریا را در کویر و بیابانها، گستراند.
آمدنت، ظلمت را شکافت و فجر را از میان افقهاى سرخ و خونین، بیرون کشید.
تو، خورشید ظلمتشکن فجر همیشه سرخ ایرانى…
نوبهار جواني زيباترين فصل عمر انسانها است كه گلهاي رشد و بالندگي انسان در آن فصل ميشكفد. بزرگمرداني كه قلههاي كمال را درهم نورديدند، بيشترين استفاده را از روزگار جواني خود كردهاند و گامهاي بلند زندگي خويش را در آن دوران برداشتهاند. عالم رباني حضرت امام خميني از جمله افرادي بود كه هم خود بيشترين بهره را از جواني خويش برد و هم ديگران را از استفاده بهتر از جواني توصيه ميفرمود؛ يكي از ياران امام خميني ميگويد: ماه شعبان خدمت امام رسيدم مفاتيح دستشان بود و ميخواستند دعاهاي مخصوص ماه شعبان را بخوانند تا رفتم دستشان را ببوسم كه مرخص شوم، فرمودند: "هر كاري كه ميخواهي بكني در جواني بكن، در پيري بايد بخوابي و ناله كني. "
تأسف بر ايام جواني
يكي از سختترين امور آن است كه انسان، ايام جواني خود را به بطالت گذراند و از ياد حضرت دوست غافل باشد و از كاروان انسانيت به دور مانده در پيري به ياد ايام از دست رفته ناله سر دهد كه:
افسوس كه عمري پي اغيار دويديم از يار بمانديم و به مقصد نرسيديم
سرمايه ز كف رفت و تجارت ننموديم جز حسرت و اندوه متاعي نخريديم

