شعري براي امام حسن كه چشم وصال را بينا كرد
متن كامل شعر:
از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد
متن كامل شعر:
از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد

گلآذین جنازهام را
از گلخانهی این و آن
دریوزه نكنید!
خود باغچهای پرگل دارم
در انتهای این كوچه كه هرگز نیامدید
دریغ از استكانی چای!
كه با من بنوشید
در عصر این باغچه
قهوهی پُرسهام گواراتان باد!
اینجا برای زندهشدن باید مرد
كینهها
حسادتها
ناسپاسیهاتان را
بر زمین بگذارید
و تنها تابوت مرا بردارید
شروهخوانان
در ازدحام گنگ یك قبیله
قبیلهای زندهكش
مزارپرست
و بسپارید به خاكی عجول
تا فرصت گور به گور
اینجا برای زندهشدن باید مرد
محمد مستقیمی - راهی
نایبالسلطنه عباس میرزا پسر فتحعلیشاه در دوران حاكمیت خود بر تبریز، شش نفر را روانه انگلستان كرد. این شش نفر عبارت بودند از: میرزا صالح شیرازی، میرزا جعفر مهندس، میرزا جعفر طبیب، میرزا رضا (مترجم فارسی ناپلئون بناپارت)، محمدعلی شاگرد قورخانه و میرزا حاجی بابا كه خود در لندن مشغول تحصیل علم طب بوده است.
در میان این عده، میرزا صالح شیرازی، به خط خود سفرنامهای نوشته كه از روز حركت كردن از تبریز به همراه كلنل «میجر دارسی» به سوی روسیه و از آنجا به انگلستان تا روز بازگشت به استانبول و سپس ورود به ایران را روز به روز یادداشت كرده است. وی در این سفرنامه، تاریخ روابط روس و فرنگستان و شمهای از تاریخ ناپلئون و حمله به روسیه و حریق مسكو و غیره تا ایام توقف او در جزیرة سنت هلن برشتة تحریر كشیده است.
داستان تحصیل او و پنج تن از شاگردان ایرانی در لندن و اشكالات عجیب و غریبی كه در راه پیشرفت كار ایشان بوجود میآمده است، براستی داستان غم فزائی است كه تا كسی نخواند نتواند باور داشت.
میرزاصالح مذكور در ضمن داستان خود بوسیلة بعض رجال خیراندیش وارد در انجمن فراماسونها میشود، و خود در دو جای سفرنامة خود كه به خط اوست باین موضوع تصریح كرده به تاریخ پنجشنبة بیستم رجب مطابق سیزدهم ماه مه 1233 هجری قمری مینویسد:
«... چون مدتها بود كه خواهش دخول مجمع فراموشان را داشته فرصتی دست نمیداد تا اینكه مسترپارس، استاد اول فراموشان را دیده كه داخل به محفل آنها شده باشم و قرارداد روزی را نمودند كه در آنجا روم... روز 20 رجب مطابق 13 می به همراه مستر پارس و «دارسی» داخل به فراموشخانه گردیده شام خورده در ساعت یازده مراجعت كردم. زیاده ازین درین باب نگارش آن جایز نیست...»
باز در وقایع چهارشنبة 1323 (13 نوامبر 1818) مینویسد:
«... در صحن كلیسا مستر هریس نامی را كه بزرگخانة فراموشان بود و بنده را به دو مرتبه از مراتب مزبور رسانیده بود مرا دیده مذكور ساخت كه یك هفته دیگر عازم ایران هستید و فردا فراموشخانه باز است اگر فردا شب به آنجا خود را رسانیدی مرتبة اوستادی را به تو میدهم و اگرنه ناقص به ایران میروی ـ خواستم زیاده در خصوص رفتن گفتگو كنم فرصت نشد...»
«... روز پنجشنبه مطابق چهارم نوامبر هنگام صبح از مهمانخانة مزبور سوار شده دو ساعت از ظهر گذشته وارد به لندن گردید و چون روزی بود كه بنده بایست داخل به فراموشخانه شود، یك ساعت بعد از آن كه در سه ساعت از ظهر گذشته باشد داخل به فراموش خانه شده و هفت ساعت از ظهر گذشته بعد از شام از فراموش خانه بیرون رفتم...»
پس در این صورت میرزا صالح نخستین كسی است كه از ایرانیان وارد این جمعیت شده و به قراری كه نوشتهاند همو اول كسی است كه مطبعة حروفی وارد ایران كرده و خود او هم در سفرنامهاش اشاره به فرا گرفتن طریقة چاپ و مركب سازی كرده و از خریداری اسباب و ابزار كار چاپ هم ذكری میكند.
و همواست كه به عقیدة پروفسور براون در عهد محمد شاه نخستین روزنامة فارسی دایر كرده است و شنیدهام كه اولین لژماسونی را هم او در ایران راه انداخته است.
(ماهنامه یغما جلد سوم (سال 1329) چاپ اسفند 1362)
آیا می دانید که :
39 شهید «شهر خور» در وصیت نامه های خود چه توصیه هایی به شما داشته اند ؟
آیا می دانید که 39 نفر از شهدای شهر خـور توصیه بر «اطاعت از فرامین ولایت مطلقه فقیه» نموده اند .
آیا می دانید که30 نفر از شهدای شهر خور توصیه بر «ذکر همیشگی یاد خداوند» نموده اند .
آیا می دانید که30 نفر از شهدای شهر خور توصیه بر«ادامه دادن راه شهدا» نموده اند .
آیا می دانید که 21 نفر از شهدای شهر خور توصیه «بررعایت حجاب اسلامی» نموده اند .
آیا می دانید که20 نفر از شهدای شهر خور توصیه بر«دوری جستن از گناه و توبه اعمال گذشته» نموده اند .
آیا می دانید که18 نفر از شهدای شهر خور توصیه بر «استبداد ستیزی» نموده اند .
آیا می دانید که 15 نفر از شهدای شهر خور توصیه بر «نیکی به پدر و مادر» نموده اند .
آیا می دانید که12نفر از شهدای شهر خور توصیه بر«قرائت قرآن کریم و عمل به آیات آن» نموده اند .
آیا می دانید که 12نفر از شهدای شهر خور توصیه بر«وحدت و یکپارچگی مسلمین» نموده اند .
آیا می دانید که 12نفر از شهدای شهر خور توصیه بر «حمایت و حفظ حرمت روحانیت» نموده اند .
آیا می دانید که 18نفر از شهدای شهر خور توصیه بر «نماز جماعت اول وقت» نموده اند .
آیا می دانید که9 نفر از شهدای شهر خور توصیه بر«محاسبه اعمال روزمره خود» نموده اند .
آیا می دانید که 20نفر از شهدای شهر خور توصیه بر «شرکت در نماز جمعه» نموده اند .
آیا می دانید که 6نفر از شهدای شهر خور توصیه بر «رعایت حرمت خانواده شهدا» نموده اند .
با تشکر از برادر حکمت سعادت جهت استخراج مطالب.

امام رضا(ع) در پاسخ نامهای که از فلسفه نماز در آن سؤال شده بود، چنین فرمود:
علت تشریع نماز این است که توجه و اقرار به ربوبیت پروردگار است و مبارزه با شرک و بت پرستی و قیام در پیشگاه پروردگار در نهایت خضوع و نهایت تواضع و اعتراف به گناهان و تقاضای بخشش از معاصی گذشته و نهادن پیشانی بر زمین همه روز برای تعظیم پروردگار و نیز هدف این است که انسان همواره هشیار و متذکر باشد، گرد و غبار فراموشکاری بر دل او ننشیند، مست و مغرور نشود، خاشع و خاضع باشد، طالب و علاقمند افزونی در مواهب دین و دنیا شود.
کوتاه کن کلام ... بماند بقیه اش
مرده است احترام ... بماند بقیه اش
از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام ... بماند بقیه اش
هر کس که زخمی از پدرش خورده، قتلگاه
آمد به انتقام ... بماند بقیه اش
شمشیرها شکسته شد و تیرها تمام
شد نوبت خیام ... بماند بقیه اش
گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام؟ ... بماند بقیه اش
رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول
یافاطمه! سلام ... بماند بقیه اش
از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدوام ... بماند بقیه اش
سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش
از پیکر امام ... بماند بقیه اش
حالا قرار هست کجاها رود سرش
از کوفه تا به شام ... بماند بقیه اش
تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام ... بماند بقیه اش
قصه به "سر" رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام ... بماند بقیه اش
«اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش میزدم، همانجایی كه بیست و دو سال پیش، «آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند - همچون دیگران - كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر كه را میآید، بیاموزند، هركه را میرود، سفارش كنند. آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» ند. این «سه قطره خون» كه بر چهره ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكی میتوانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاكستر شده ام بپوشانم، تا در این سموم كه میوزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»
«به سوی بنت الهدی حرکت میکردم تا به دمشق رسیدم. شهر را دیدم با رودخانههای پر آب و درختان انبوه که بر در و دیوار آن پردههای زیبا آویخته شده بود و مردم شادی میکردند و زنانی را دیدم که دف و طبل میزدند! با خود گفتم شامیان عیدی ندارند که ما ندانیم.
گروهی را دیدم که با یکدیگر سخن میگفتند. به آنان گفتم:« مردم شام عیدی دارند که ما از آن بیخبریم؟»
گفتند:« ای پیرمرد، گویا تو بیابانگردی!»
گفتم:« من سهل بن سعدم که محمد صلی الله علیه و آله را دیدهام.»
گفتند:« ای سهل! تعجب نمیکنی که چرا آسمان خون نمیبارد؟ و زمین ساکنان خود را فرو نمیبرد؟!»
گفتم:« مگر چه شده؟»
گفتند:« این سر حسین فرزند محمد است که از عراق به ارمغان آوردهاند!»
گفتم:« وا عجبا !! سر حسین علیه السلام را آوردهاند و مردم شادی میکنند؟ آنان را از کدام دروازه وارد میکنند؟»
اشاره به دروازهای کردند که آن را «باب ساعات» میگفتند. در همان هنگام دیدم پرچمهایی یکی پس از دیگری نمایان شدند.
ابتدا سری نورانی و زیبا را بر سر نیزهای دیدم... بر امام زین العابدین و خاندان او سلام کردم و خود را معرفی نمودم. گفتند:« اگر میتوانی چیزی به آن نیزهدار که سر امام را میبرد بده تا جلوتر برود و اینجا نایستد که ما از تماشاچیان در زحمتیم!»
رفتم و یکصد درهم به آن نیزه دار دادم که شتاب کند و از بانوان دور شود.»
امام زینالعابدین(ع) درباره نحوه انتقال کاروان اسرا به دمشق فرمود:
«مرا بر شترى لَنگ و بدون جهاز، سوار کردند و سر حسین(ع) بر بالاى عَلَمى بود و زنانمان، پشت سرِ من بر اَسترانى بدون پالان، سوار بودند، کسانى که ما را مىبردند، از پشت سر و گرداگردمان، با نیزه ما را احاطه کرده بودند و آزار مىدادند، اگر اشکى از دیده یکى از ما فرو مىچکید، با نیزه به سرش مىکوبیدند تا آنکه وارد شام شدیم، جارچى جار زد: اى شامیان! اینان، اسیران اهلبیت ملعوناند».
کوتاه کن کلام ... بماند بقیه اش
مرده است احترام ... بماند بقیه اش
از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام ... بماند بقیه اش
هر کس که زخمی از پدرش خورده، قتلگاه
آمد به انتقام ... بماند بقیه اش
شمشیرها شکسته شد و تیرها تمام
شد نوبت خیام ... بماند بقیه اش
گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام؟ ... بماند بقیه اش
رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول
یافاطمه! سلام ... بماند بقیه اش
از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدوام ... بماند بقیه اش
سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش
از پیکر امام بماند بقیه اش
حالا قرار هست کجاها رود سرش
از کوفه تا به شام ... بماند بقیه اش
تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام ... بماند بقیه اش
قصه به "سر" رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام ... بماند بقیه اش
مى رسد خشکْ لب از شطّ فرات ، اکبر من
نوجوان اکبر من
سَیلانى بکن اى چشمه چشم تر من !
نوجوان اکبر من
کسوَت عمر تو، تا این خم فیروز ه نُمون
لعلى آورده به خون
گیتى از نیل عزا ساخت سیه معجر من
نوجوان اکبر من
تا ابد داغ تو اى زاده آزاده نهاد
نتوان برد ز یاد
از ازل کاش نمى زاد مرا، مادر من
نوجوان اکبر من
تازشست ستم خصم خدنگ افکن تو
شد مشبک تن تو
بیخت پرویزن غم خاک عزا بر سرمن
نوجوان اکبرمن
کردتالطمه باد اجل ا ی نخل جوان
باغ عمر تو خزان
ریخت ازشاخ طراوت همه برگ وبرمن
نوجوان اکبر من
چرخ کزداغ غمت سوخت برآتش چوخسم
تابه دامانت رسم
کاش برباددهد توده خاکسترمن
نوجوان اکبر من
تاتهی جام بقایت زمدارمه ومهر
دور مینای سپهر
ساخت لبریز زخوناب جگر ساغر من
نوجوان اکبر من
تا مهِ روى تو ای بَدر عرب ! شمس عراق !
خورد آسیب محاق
تیره شد روز پدر، گشت سیه اختر من
نوجوان اکبر من
گر برین باطله یغماکَرَمِ شبه رسول
نکشد خطّ قبول
خاک بر فرق من و کلک من و دفتر من
نوجوان اکبر من